

کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.
اما در مورد من چی؟ من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟
می دانی جواب گاو چه بود؟
جوابش این بود: شاید علتش این باشد که“هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم”

اگر چیزی خارج از قاعده گران شود،
در جوامع متمدن ، مردم "خردمندانه" آن را تحریم می کنند ؛ در جوامع عصبی ، "وحشیانه" شورش و خرابکاری می کنند و در جوامع احساساتی ، "حریصانه" می خرند...
وقت آن است که ما نیز خردمندانه عمل کنیم.

آدم خوب قصه های من...
دلتنگت شده ام!
حجمش را می خواهی؟
خدا را تصور کن...

....خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است.دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.فاطمه، فاطمه است
میلاد حضرت زهرا(س)، روز مادر و روز زن بر همه زنان سرزمین من مبارکباد.
